اما موضوع دعوت مردم کوفه :
این دعوت براى چیست ؟ قطعا براى قبول زمامدارى و به ست آوردن قدرت و مرکز قرار دادن کوفه بود . کوفه سرباز خانه جهان اسلام بود . نامه اى که وجوه رجال و اشراف کوفه نوشتند , بسیار محکم و اصولى بود که در یادداشتهاى[ ( نهضت حسینى] ( شماره 16 نقل کردیم : اما بعد فالحمد لله الذى قصم عدوک الجبار العنید الذى انتزى على هذه الامة فابتزها امرها , و غصبها فیئها , و تأمر علیها بغیر رضا منها , ثم قتل خیارها , و استبقى شرارها , و جعل مال الله دولة بین جبابرتها و اغنیائها , فعبدا له کما بعدت ثمود . انه لیس علینا امام فاقبل لعل الله یجمعنا بک على الحق . ( 2 )
امام هم در جواب آنها ضمن ابلاغى که به نام مسلم صادر مى کند مى نویسد : انى بعثت الیکم اخى و ابن عمى و ثقتى فى اهل بیتى . . . و لعمرى ما الامام الا العامل بالکتاب , القائم بالقسط , الدائن بدین الله . ( 1 ) در این نامه تز ام ام راجع به حاکم و حکومت مشخص مى شود , و نشان مى دهد عنایت امام را به مسأله رهبرى در درجه اول , و اینکه بزرگترین منکر خود یزید است و پستى که اشغال کرده است .
وضع امام از این جهت عینا وضع پدرش على ( ع ) است بعد از کشته شدن عثمان که آن حضرت اجتماع مردم را بر بیعت , اتمام حجت برخود مى داند با اینکه قلبا مایل نیست از باب اینکه آینده را مبهم مى داند و فرمود : فانا مستقبلون امرا له وجوه و الوان ( 2 ) . . . و فرمود : لو لا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود الناصر لالقیت حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکاس اولها . ( 3 ) اتمام حجت به معنى این نیست که حجت خداى عالم السر و الخفیات بر مردم تمام شود لیهلک من هلک عن بینة و یحیى من حى عن بینه ( 1 ) بلکه تمام شدن حجت امام است بر مردم حاضر و آینده , زیرا قطعا اگر امام زیر بار نمى رفت , مردم آن عصر و عصرهاى آینده آنرا به عنوان از دست دادن یک فرصت بسیار مناسب تشخیص مى دادند .
در حادثه حسینى نیز قیام کوفه یک حجت تاریخى علیه امام به شمار مى رفت و امام لازم بود که حجت خود را بر مردم در مقابل تاریخ تمام کند .
در اینجا چند مطلب است : الف - حرکت امام از مکه به کوفه تنها به علت دعوت کوفه نبود بلکه دلائل قطعى در دست است که امام به هر حال نمى توانست در مکه بماند , و قرائنى از این جهت در دست است : اولا امام عمل حج را ناتمام گذاشت . ما مى دانیم که در حج تمتع پس از شروع عمل , اتمامش واجب است و فقط ضرورت بسیار مهمى نظیر خوف قتل سبب جواز عدم ادامه مى شود . مگر اینکه فرض کنیم امام از اول , عمره تمتع بجا نیاورد و از اول قصد عمره مفرده کرد , چون مسلما امام در آن ایام محرم شده بود , و از احرام خارج شد .
ثانیا امام حین خروج از مکه وضع خود را تشبیه مى کند به وضع موسى بن عمران در وقتى که از مصر خارج شد و صحراى سینا را به طرف مشرق طى مى کرد و به طرف فلسطین مىآمد , زیرا امام این آیه را مى خواند : فخرج منها خائفا یترقب , قال رب نجنى من القوم الظالمین و لما توجه تلقاء مدین قال عیسى ربى ان یهدینى سواء السبیل ( 1 ) .
این جریان موسى بعد از آن بود که به او اطلاع رسید : ان الملا یأتمرون بک لیقتلوک فاخرج انى لک من الناصحین . ( 2 ) ثالثا خود امام در جواب[ ( ابوهرة ازدى] ( فرمود : ان بنى امیة قد اخذوا مالى فصبرت , وشتموا عرضى فصبرت , و طلبوا دمى فهربت . ( 3 ) در جواب[ ( فرزدق] ( فرمود : لو لم اعجل لاخذت . ( 4 ) شیخ مفید مى گوید : و لم یتمکن من تمام الحج مخافة ان یقبض علیه بمکة فینفذ به الى یزید بن معاویه . ( 5 ) [ ( سرمایه سخن] ( مى نویسد : عمرو بن سعید بن العاص مأمور بود با عده اى که امام را بکشد[ . ( طریحى] ( نوشته است که سى نفر از شیاطین بنى امیه مأمور این کار شده بودند . در یادداشتهاى[ ( نهضت حسینى] ( نمره 10 از[ ( مقتل خوارزمى] ( نقل کردیم که امام ضمن درد دل کتبى به ابن عباس مى گوید : مرا در مکه آرام نمى گذارند و از جوار حرم الهى مجبور به خروج مى کنند . ابن عباس هم در نامه اى که به یزید مى نویسد و سخت او را ملامت و فحش کارى مى کند , مى گوید : شما به زور حسین را از حرم الهى اخراج کردید .
ب - ارزش این عاملها چقدر بود ؟ کدامیک از اینها از نظر امام , هدف اصلى بود ؟ دو عامل اول هیچکدام قطعا تابع دیگرى نبود یعنى فرضا امام مورد در خواست بیعت هم واقع نمى شد , به عنوان امر به معروف اعتراض مى کرد , و فرضا اعتراض نمى کرد , بیعت هم نمى کرد . بحث در مقدار ارزش و اصالت عامل سوم است .
اینجا ممکن است کسى گمان کند که عامل اصلى در این جریان این بود که امام مى خواست زمام امور را به دست بگیرد , دو جریان دیگر یعنى امتناع از بیعت و اعتراض و انتقاد به نام امر به معروف و نهى از منکر مقدمه این کار بود . بدیهى است کسى که اوضاع را به نفع خود مساعد مى بیند و قصد زمامدارى دارد , هم نباید بیعت کند زیرا زمینه خودش را خراب مى کند , و هم باید سوژه تبلیغاتى علیه دستگاه داشته باشد و از آنها انتقاد کند , طبق شرائط آنروز یک اصل اسلامى به نام امر به معروف و نهى از منکر را دستاویز قرار دهد . یعنى امتناع از بیعت و اعتراض به نام امر به معروف , مقدمه رفتن به کوفه است . نتیجه اینست که همان لحظه اى که متوجه مى شود که اوضاع مساعد نیست , وضع خودش را از نظر آن دو جریان دیگر عوض کند , هم حاضر شود براى بیعت , و هم اینکه دست از اعتراض و انتقاد بردارد .
از کتاب آقاى صالحى برمى آید که مطلب همینطور است , در صورتى که چنین نیست . اشتباه بزرگ آقاى صالحى همین است . امام نه حاضر شد به بیعت و تسلیم , و خود گفته بود به هر حال من بیعت نخواهم کرد و لو لم یکن ملجا و لا ما…ى , یعنى خواه کوفه مرا بپذیرد و خواه نپذیرد بیعت نخواهم کرد , و هم اینکه پس از یأس از یاورى کوفیان نیز دست از انتقاد نکشید . خطبه هاى داغش را پس از برخورد با[ ( حر] ( و اطلاع از وضع کوفه ایراد کرد . بعد از اطلاع از شهادت[ ( مسلم] ( یا[ ( قیس بن مسهر] ( یا[ ( عبدالله بن یقطر] ( تازه این آیه را مى خواند : من الم…منین رجال صدقوا ما عاهدوا الله علیه ( 1 ) . . . پافشارى امام پس از تغییر اوضاع کوفه شاید بیشتر براى این بود که بفهماند امتناع از بیعت و هم اعتراض و انتقادش مقدمه به قدرت رسیدن و تسلط بر کوفه نیست . و اما اعلام انصراف امام , فقط انصراف از رفتن به کوفه است نه از امتناع از بیعت و نه از اعتراض و انتقاد و امر به معروف و نهى از منکر .
برخلاف عقیده صالحى , ترک بیعت و اقدام به اعتراض امام منوط به زمینه کوفه نبود که با سقوط این زمینه , هم حاضر به بیعت شود و هم ترک اعتراض کند . و خطر اعتراض را هم مى دانست و به اثر این اعتراض خونین هم واقف بود , مى خواست اعلام جرم خود را با خون بنویسد که هرگز پاک نشود . و هم اینکه راهى پیش نگرفت که لااقل از کشته شدن فرزندان و یارانش جلوگیرى کند , زیرا فرضا بگوئیم خود را در خطر مى دید , اصحاب و خاندان خود را که قطعا در خطر نمى دید , چرا حاضر شد آنها کشته شوند ؟ به علاوه چرا حتى پس از برخورد با حر بن یزید , عبیدالله بن حر جعفى و ضحاک بن عبدالله مشرقى ( رجوع شود به تاریخ که این کار پس از برخورد با حر بوده است یا نه[ ( آنها را] و مخصوصا بنى اسد را در شب عاشورا به همراهى و نصرت مى خواند ؟ ج - آیا امام واقعا به مردم کوفه اعتماد و حسن ظن پیدا کرده بود و به اصطلاح روى مردم کوفه حساب مى کرد , یا نه ؟ بعضى ها مثل[ ( ابن خلدون ) ] و[ ( قاضى ابن العربى] ( و بعضى دیگر و از آن جمله آقاى صالحى , عامل اصلى را در نهضت امام , وضع کوفه و دعوت کوفیان دانسته اند و قهرا فرض کرده اند که امام اعتماد پیدا کرده بود به وضع خود در میان کوفیان , آنگاه این جهت را بر امام عیب گرفته اند که حسن ظن امام به مردم کوفه به موقع نبوده است , و یا مثل آقاى صالحى گفته اند که اعتماد امام به مردم کوفه و حساب کردن روى آنها بجا بوده و لکن تغییر اوضاع , غیر قابل پیش بینى بوده و از مجارى عادى ممکن نبود کسى چنین پیش بینى کند , نظیر تغییر اوضاع در[ ( احد] ( که قابل پیش بینى نبود و از خطاى تیراندازان جبل الرماة پیدا شد .
بدیهى است که اگر عامل اصلى نهضت امام , دعوت کوفیان مى بود , امام مى بایست احتیاط بیشترى مى کرد و نصیحت ابن عباس را به کار مى بست و اعتماد نمى کرد . اما حقیقت اینست که امام هیچگونه اعتمادى به کوفیان نکرده است . مکرر افرادى گفتند که قلوبهم معک و سیوفهم علیک . خود امام هم فرمود : لا یخفى على الامر . در جواب[ ( فرزدق] ( فرمود که اگر کارها بر وفق آنچه مى خواهیم انجام گیرد خدا را شکر مى کنیم و ان حال القضاء دون الرجاء فلن یتعد ( یعتد ) من کان الحق نیته و التقوى سریرته ( 1 ) . به علاوه از امام جمله هائى شنیده شده است در بین راه که نشان مى دهد امام این سفر خود را سفر سلامت نمى دانسته است . اگر خطبه خط الموت على ولد آدم . . . و جمله : و ان من هوان الدنیا ان رأس یحیى بن زکریا اهدى الى بغى من بغایا بنى اسرائیل , ( 2 ) و همچنین خواب معروف ان الله شاء ان یراک قتیلا , یا : ان لک درجة عندالله لن تنالها الا بالشهادة اصل قابل اعتمادى داشته باشد که دیگر مطلب خیلى واضح است .
د - آیا امام از اول به قصد کربلا حرکت کرد یا نه ؟ و اگر فرضا به قصد کربلا حرکت نکرد , آیا به قصد کشته شدن و با علم به کشته شدن حرکت کرد یا نه ؟ از نظر تاریخى نمى توان اثبات کرد که امام به قصد کربلا و یا با علم به کشته شدن حرکت کرد , بلکه از نظر تاریخ که ظواهر قضایا را نقل مى کند , امام به طرف کوفه و قصد کوفه حرکت کرد و در اثر برخورد با[ ( حر] ( و اجازه ندادن[ ( حر] ( که امام از حوزه عراق خارج شود و حاضر نشدن امام که تحت الحفظ[ ( حر] ( به کوفه برود , راهى را به طرف غرب و چپ جاده پیش گرفتند تا رسیدند به کربلا , و بعد در اثر نامه ابن زیاد در آن محل متوقف شدند . و از نظر علم به کشته شدن هم تاریخ جز مخطور بودن و غیر قابل اطمینان بودن این سفر را اثبات نمى کند .
در عین حال این جهت منافات ندارد با جهت دیگر و آن اینکه امام در یک سطح دیگرى که سطح معنویت و امامت است , مى دانسته که عاقبت به کربلا نزول خواهد کرد و در همانجا شهید خواهد شد .
ه - امام پس از برخورد با[ ( حر] ( و در کربلا در چند جا اعلام انصراف کرده است . این اعلام انصراف به چه معنى است ؟ قبلا گفتیم که اعلام انصراف امام , انصراف از رفتن به کوفه و از داوطلبى از تشکیل حکومت کوفه بود نه از انصراف از دفاع مقدس امتناع بیعت , و نه انصراف از قیام مقدس اعتراضى امر به معروف و نهى از منکر . بر خلاف عقیده آقاى صالحى , امام پس از سقوط کوفه , از دو هدف دیگرش دست برنداشت و امتناع از بیعت و همچنین اعتراض به حکومت را تنها در زمینه زعامت مفید نمى دانست , به خطر ایندو هم کاملا واقف بود ولى مى خواست پیام خود را و اعلام جرم خود را و جواب[ ( نه] ( به بیعت را با خون خود بنویسد که هرگز پاک نشود .
و - بدیهى است که از نظر عامل دعوت کوفیان , قیام امام یک قیام ابتدائى است , بلکه از این جهت اقدام براى به دست گرفتن زمام امور است و تنها جنبه شورش بر ضد حکومت براى تضعیف یا اصلاح نیست . یعنى طبق عامل نهى از منکر , هدف باید اصلاح باشد خواه به صورت تضعیف یا سقوط حکومت , و خواه به صورت اصلاح حکومت .
ز - معلوم شد به موجب هر یک از این عاملها امام یک وظیفه مخصوص دارد . و ضمنا معلوم شد که به اعتبار هر یک از عاملها نهضت امام ارزش مخصوصى پیدا مى کند . به موجب عامل دعوت و احتمال موفقیت که حداکثر 50 درصد است , ارزش نهضت همینقدر است که امام با پیدایش یک فرصت احتمالى , نمى نشیند و فرصت را از دست نمى دهد , و ضمنا نظر و تز امام راجع به حکومت که در نامه به اهل کوفه توسط مسلم و در خطبه بیضه پیدا است , روشن مى شود . و از نظر عامل بیعت که تا آنوقت حتى مردم کوفه اعلام نصرت نکرده بودند ارزش کار امام در این حد است که تقاضاى یک حکومت نیرومند و خونخوارى را براى بیعت نمى پذیرد و حاضر مى شود خونش را بریزند و بیعت نکند . به موجب این عامل اگر حکومت کارى به او نمى داشت و از او چیزى نمى خواست , امام هم کارى به کار آنها نداشت , و به موجب عامل اول اگر مردم کوفه اعلام آمادگى نمى کردند , امام یاغى نمى شد و بسا که بیعت هم مى کرد . به هر حال عامل امتناع از بیعت , ارزش بیشترى از عامل پذیرش دعوت دارد زیرا در عامل پذیرش دعوت , چند در صدى احتمال جان به سلامت بردن به علاوه موفقیت در زمامدارى و ساقط کردن حریف وجود دارد ولى در عامل امتناع از بیعت در روزهایى که شروع شد احتمال قریب به یقین کشته شدن بود . اما عامل امر به معروف و نهى از منکر که خود امام هم زیاد به آن استناد کرده و در آن موارد نامى از امتناع بیعت یا پذیرش دعوت نبرده است , از هر دو عامل اول ارزش بیشترى دارد 191 زیرا به موجب این عامل به هر حال امام خود را با حکومت وقت درگیر کرده است و این درگیرى از نوع هجوم بوده و از طرف خود او شروع شده است نه از ناحیه مردم و نه از ناحیه حکومت . به موجب این عامل , امام , مهاجم و معترض است نه مدافع , کارش عمل ابتدائى است نه صرفا عکس العمل منفى در مقابل تقاضاى بیعت و یا عکس العمل مثبت در مقابل تقاضاى همکارى براى تشکیل حکومت . به موجب این عامل خواه حکومت بیعت بخواهد و یا نخواهد , او معترض و طرفدار تغییر وضع موجود است . خواه مردم کوفه او را بپذیرند و یارى کنند و یا نپذیرند و یارى نکنند , باز هم او معترض و طرفدار تغییر است . و از این نظر است که فوق العاده ارزنده است و درس است و آموزنده است .
پس این سه عامل , هم از نظر وظیفه و عکس العملى که براى امام ایجاب مى کند , و هم از نظر ارزندگى و اهمیت و قابلیت بزرگداشت , و هم از نظر آموزندگى و درسى با هم تفاوت دارند , و چنانکه قبلا مکرر گفتیم , از نظر این منطق , انقلاب است و امام طرفدار توسعه انقلاب است .
1- خود را آماده بلا کنید , و بدانید که خداوند حافظ و رهایى بخش شما از دشمنان است , و دشمنانتان را به انواع بلا کیفر خواهد داد.
2- اما بعد , سپاس خدایى راست که پشت دشمن جبار و گردنکش تو را شکست , همان دشمنى که بر این امت شورید و زمام حکومتش را ربود , و دارائیش را غصب کرد , و بدون رضایتشان بر آنها فرمانروائى کرد , سپس خوبانشان را کشت , و اشرارشان را باقى داشت , و اموال خدا را میان گردنکشان و ثروتمندانشان دست به دست گردانید . از رحمت خدا دور باشد چنانکه قوم ثمود دور شدند . راستى که ما رهبر نداریم , به سوى ما بشتاب , امید آنکه خداوند ما را به دست شما گرد حق جمع آورد] .
1 - ارشاد مفید , ص 214 با کمى اختلاف[ . من برادر و عموزاده و شخص مورد اطمینان خود از میان خاندانم را به سوى شما گسیل داشتم . . . و به جان خودم سوگند که مقام رهبرى را نسزد مگر آنکس که عامل به کتاب خدا و قائم به دادگرى و حاکم و عامل به دین خدا باشد] .
2 - نهج البلاغه , خطبه 90 ,[ زیرا ما با امرى روبرو هستیم که چندین رنگ و چهره دارد] .
3- نهج البلاغه , خطبه[ . 3 و اگر حضور مردم نبود و حجت خدا با وجود یاور بر من تمام نمى شد , ریسمان حکومت را بر کوهان شترش رها مى ساختم , و پایان خلافت را با جام آغازش سیراب مى کردم ( کنایه از آنکه دست از اقدام و قبول مى داشتم چنانکه در آغاز بداشتم] ( .
1 - سوره انفال , آیة[ . 42 تا هر کس که هلاک ( گمراه ) یا زنده ( هدایت ) مى شود از روى دلیل باشد] .
1 - سوره قصص , آیه 21 و[ . 22 پس ( موسى علیه السلام ) از آن دیار ترسان و نگران بیرون شد و گفت : پروردگار من ! مرا از گروه ستمگران رهایى بخش . و چون به سوى مدین حرکت نمود گفت : امید آنکه پروردگارم مرا به راه راست رهنما باشد] .
2 - همان سوره , آیه[ . 20 سران قوم جلسه کرده و تصمیم دارند که تو را بکشند , پس بگریز که من خیرخواه توام] .
3 - لهوف , ص[ . 29 بنى امیه ما لم را گرفتند صبر کردم , به آبرویم لطمه زدند صبر کردم , و خواستند خونم را بریزند پس گریختم] .
4- اگر شتاب نکنم دستگیر مى شوم] .
5 - ارشاد مفید , ص[ . 218 و نتوانست حج خود را به پایان رساند مبادا در مکه دستگیر شده و به نزد یزید بن معاویه فرستاده شود] .
1 - سوره احزاب , آیه 23 .
1- و اگر قضاى الهى مانع رسیدن ما به آرزویمان شود , البته آنکس که نیتش حق بوده و باطنش به تقوا آراسته باشد متجاوز به حساب نیاید] .
2- مرگ بر فرزند آدم جاى دارد . . . و از پستى دنیاست که سر مبارک یحیى بن زکریا به نزد یکى از بدکاران بنى اسرائیل هدیه گردید] .
. مکتب حسینى
الهام دهنده مصلحین است , مکتب گناهکارسازى نیست
امام حسین سه مرحله شهادت دارد : شهادت تن به دست یزیدیان , شهادت شهرت و سمعه و نام نیک به دست بعدیها بالاخص متوکل عباسى , و شهادت هدف به دست اهل منبر . سومى بزرگترین مرحله شهادت است و جمله اى که زینب به یزید فرمود : کد کیدک و اسع سعیک ( 1 ) . . . شامل هر سه دسته مى شود
مکتب امام حسین مکتب گناهکارسازى نیست بلکه ادامه مکتب انبیا است که در سوره الشعراء ذکر شده و با تجدید ذکرش در هر سال و هر وقت باید به صورت زنده اى باقى بماند زیرا نبوت ختم شده و این مکتب به منزله منبع وحى و الهام انبیاء است یعنى به پیغمبران وحى مى شده از طرف خدا که در مواقع لازم قیام کنند , حالا مکتب حسینى باید وحى کننده و الهام دهنده مردان بزرگ باشد که بعدها به صورت مصلحین قیام مى کنند نه به صورت انبیاء زیرا نبوت ختم شده .
هر بارت سپنسر به نقل فروغى مى گوید بزرگترین آرمان نیکان اینست که در آدم سازى شرکت کنند یعنى مکتب صالح سازى بیاورند . مکتب حسین ( ع ) نه تنها مکتب گناهکارسازى[ نبود ,] از صالح سازى هم بالاتر بود , مکتب مصلح سازى است .
مشخصات سیاست اموى : دامن زدن به آتش تعصب نژادى و ترویج شعر امویین از چند چیز حمایت و با چند چیز مبارزه مى کردند . از جمله چیزهایى که حمایت مى کردند دامن زدن به آتش تعصبهاى نژادى بود . در[ ( الامام الصادق] ( مى نویسد که[ ( حجاج] ( به عامل خود در بصره نوشت که وقتى که نامه من به تو مى رسد[ ( نبطیه] ( را از خود دور کن که براى دین و دنیا مفسده اند . عامل - به قرینه کلام - افراد متقى و قاریان قرآن را استثنا کرد و گزارش داد . حجاج نامه اى بنوشت و در آن نامه نوشت که به رسیدن این نامه اطبا را جمع کن که در خواب تو را معاینه کنند اگر رگ نبطى پیدا کردند فورا قطع کن .
یکى دیگر ترویج اشعار و بالاخص اشعار جاهلى بود .
گذشته از اشعار بزمى کوشش مى کردند که به مردم القا کنند که حکمت هم در اشعار است . در جلد چهارم ابن خلکان صفحه 328 ضمن شرح حال ابوعبیده نحوى مى نویسد[ : ( و ذکر المبرد فى کتاب الکامل ان معاویة بن ابى سفیان الاموى قال : اجعلوا الشعر اکبر همکم و اکثر آدابکم فان فیه مأثر اسلافکم و مواضع ارشادکم فلقد رأیتنى یوم الهزیمة و قد عزمت على الفرار فما ردنى الاقوال ابن الاطنابة الانصارى : ابت لى عفتى و ابى بلائى { و اخذى الحمد بالثمن الربیح و اجشامى على المکروه نفسى { وضربى هامه البطل المشیح و قولى کلما جشأت و جاشت { مکانک تحمدى او تستریحى لا دفع عن ماثر صالحات { و احمى بعد عن عرض صریح ( 1 ) آن جمله هاى معاویه در واقع مبارزه اى است با الشعراء یتبعهم الغاون و سنت نبوى . معاویه چرا در آنوقت به فکر آیات جهاد قرآن نیفتاد و به فکر این اشعار تعصب آمیز افتاد ؟ !
البته استشهاد به شعر حکمت عیب ندارد , همانطورى که اباعبدالله هم در ایام حرکت به کربلا به اشعار یکى از انصار تمثل جست - سأمضى و ما فى الموت . . . - ولى این بیان کلى معاویه که مى گوید : اجعلوا الشعر اکبر همکم خیلى خطرناک است و به علاوه خیلى فرق است بین آن اشعار و این اشعار .
جرجى زیدان در جلد چهارم[ ( تمدن اسلام] ( ص 131 مى گوید[ : ( در نظر بنى امیه مردم سه دسته مى شدند : اول فرمانروایان که خود عربها بودند , دوم موالى یعنى بندگان ( مسلمانان آزاد شده ) آنان , سوم ذمیها , چنانکه معاویه راجع به مردم مصر مى گوید : اهل آن کشور سه دسته ناس , شبیه ناس , نسناس و یا لا ناس ( جانور[ ( مى باشند] . طبقه اول عربها و دوم موالى و سوم ذمیان یعنى قبطیان هستند] ( .
در جلد چهارم , جرجى زیدان فصلى دارد در سیاست دولت در عصر اموى . وى راجع به اینکه امویها به اهل ذمه سخت مى گرفتند براى پول و اگر پول مى داد او را خیلى گرامى مى داشتند ارجاع مى کند به[ ( خطط] ( مقریزى .
مواطن ظهور شجاعت حسینى ( شجاعت بدنى ) مواطن ظهور مروت حسینى مواطن ظهور صبر مواطن ظهور غیرت و حمیت و اباء نفس توجه به خدا ( 1 ) رضا و تسلیم در کتاب[ ( راهنماى دانشوران] ( این رباعى را به رکن الدین محمود خوافى نسبت مى دهد : غواصى کن گرت گهر مى باید { غواصان را چار هنر مى باید سر رشته به دست یار وجان در کف دست { دم نازدن و قدم زسرمى باید در این رباعى حقیقت تسلیم از جنبه مثبت خوب بیان شده . تسلیم , سکوت و سکون و توقف نیست , تغییر کیفیت حرکت است , فرقى است که حرکت یک غواص در قعر دریا با حرکت معمولى یک آدم در خیابان دارد , از چهار جهت : یکى اینکه سر رشته کار در دست دیگرى است یعنى امر و فرمان از خدا است , طرح و نقشه شخصى و تبعیت از هواى نفس نیست .
دوم خطرناک بودن اقدام و در معرض کام اژدهاها و نهنگهاى اجتماع رفتن , و هر لحظه خطر اینست که تصادف با یک نهنگ عظیم الجثه بشود و او را به کام بکشد .
سوم دم نازدن و دهان بستن و حرکت کردن نظیر سربازى که در فرمان فرمانده خودش هست و همینکه فرمان رسد دست بالا مى کند که سمعا و طاعة و حرکت مى کند , و به عبارت دیگر انضباط .
چهارم اینکه باید با سر رفت نه با پا یعنى منتهاى میل و شوق و عشق لازم است . تنها حالت انقیاد و اطاعت و دم نزدن کافى نیست , عشق و محرک درونى در پرستش لازم است , عباده الاحرار و العشاق باید باشد . در قرآن کریم اشاره به جهت اول و سوم مى کند آنجا که مى گوید : فلا و ربک لا یؤمنون حتى یحکموک فیما شجر بینهم . . . ( 1 ) و البته وقتى که غواصى با این چهار هنر صورت گرفت , آنوقت است که گوهرها از قعر دریا استخراج مى شود .
شجاعت روحى و قوت قلب و حفظ تعادل در عمل و قیافه و زبان [ ( عقاد] ( مى گوید : ملک جأشه و کل شىء من حوله یوهن الجأش ( 2 ) .
منطق معمولى ذاکرین اباعبدالله در شهادت و مظلومیت آن حضرت
مردنها و درگذشتها چند نوع است : الف - مردن طبیعى با موت طبیعى ( نه اخترامى ) یعنى یک کسى عمر طبیعى خود را کرده و تمام شده .
ب - موت اخترامى به وسیله عوامل طبیعى مثل جوانمرگ شدن ها در اثر حصبه و وبا و طاعون و غیره , یعنى به وسیله امراض و میکروبها .
ج موت اخترامى به وسیله حوادث و سوانح مثل زلزله و سیل و تصادف اتومبیل و غیره که در آنها عمد کسى در کار نبوده است و خود مقتول هم تقصیرى نداشته است .
د - موت اخترامى به وسیله حوادث و سوانح که مقتول در آن تقصیر داشته مثل اینکه مست بوده و سوار اتومبیل شده و تصادف کرده و مرده است ولى شخص دیگر تقصیر نداشته .
ه - موت اخترامى به وسیله حوادث و سوانح که هم مقتول و هم شخص دیگر تقصیر داشته است مثل غالب کشته شدن ها به واسطه لجاجتها و تعصبها و جهالتها و مستیها و مانند اینکه دو نفر در کاباره به خاطر یک زن هر جائى یکدیگر را مى کشند .
و - موت اخترامى به قتل عمد که مقتول هیچگونه تقصیرى نداشته و صرفا جنایت قاتل سبب شده , مثل اینکه شخصى به یک بهانه اى شخصى را هدف قرار مى دهد و مى کشد , یا کسى راه خود را مى رود و دیگرى از روى هوس او را هدف قرار مى دهد , یا آنکه روى غرض با پدر یا برادر یا خویشاوند او را هدف قرار مى دهد . براى آنکه دل اقوامش را بسوزد آن بى تقصیر را مى کشد , یا به خاطر اینکه کینه نسبت به پدر مرحوم او را در دل دارد او را بى تقصیر مى کشد , یا به خاطر اینکه نفس وجود او را مزاحم خود مى بیند مثل اینکه با بودن او فلان زن عشق او را نمى پذیرد و یا فلان مقام براى او مسلم نمى شود بدون آنکه خود آن شخص دخالتى داشته باشد در مزاحمت عشقى یا مقامى او , او را مى کشد .
ز - کشته شدن در راه سربازى و فداکارى و شهادت که مقتول خود را در راه عقیده و هدف خود فدا مى کند و عمد دارد ولى در راه هدف مقدس عالى خود کشته مى شود و به عبارت دیگر مرگ انتخابى که انسان آگاهانه مرگ را براى تحقق بخشیدن به هدفش انتخاب مى کند .
ح - البته نوعى دیگر مرگ انتخابى هست که خودکشى و فرار از مقابله با حوادث است که ضعف است .
اینها اقسام مردن و کشته شدن است که بعضى اسف انگیز است و بعضى نیست , بعضى در حقیقت سزاى مقتول است و بعضى نیست , بعضیها صرف نفله شدن و ضایع شدن است و بعضى نیست .
قسم اول را مى توان گفت از جنبه شخصى متوفى است انگیز نیست گواینکه از لحاظ اجتماع در بعضى افراد ممکن است ضایعه باشد . در قسم دوم نفله شدن و ضایعه است و موجب تأسف است ولى کسى مورد ملامت نیست , و همچنین قسم سوم . در قسم چهارم مجازات مقتول است در واقع , و همچنین در قسم پنجم , به علاوه اینکه در این قسم اول شخص دیگر نیز مورد ملامت است و در قسم دوم و سوم و چهارم و پنجم نفله شدن و ضایع شدن و هدر رفتن موجود است و در قسم چهارم و پنجم تاسف بر اخلاق عمومى است که چرا منحط و پائین است . در قسم ششم تأسف از نفله شدن مقتول و تأسف از اخلاق فاسد قاتل است . در این قسم انسان متأسف است که بى جهت شخص بى تقصیرى نفله شد و هدر رفت . ولى در قسم هفتم در عین اینکه از جنبه قاتل و اخلاق و روحیه او جاى تأسف و تأثر است , از جنبه مقتول جاى تحسین و تعظیم و سرمشق گرفتن است .
معمولا ذاکرین سعى دارند شهادت امام حسین را از قسم ششم جلوه دهند که شخصى مظلوم و بى تقصیر و بى جهت کشته و نفله شد و ضایع گشت و هدر رفت و حال آنکه شهادت امام حسین از قسم هفتم است نه از قسم ششم . و معمولا تذکر حادثه سید الشهدا از قبیل اظهار تأسف است آنهم اظهار تأسف از نفله شدن سیدالشهدا که افسوس که آقا نفله شد , و حال آنکه غلط ترین غلطها اینست که ما امام حسین علیه السلام را نفله شده حساب کنیم . امام حسین به عکس به هر قطره خون خود یک دنیا 84 ارزش داد . کسى که موجى ایجاد کرد که قرنها پس از او پایه هاى کاخ ستمگران را متزلزل کرد و از جا کند و حتى در قرون خود ما غالب حوادث داغ در محرم ایجاد مى شود , خون او هدر رفته است ؟ ! کسى که میلیونها نفر نماز خوان و روزه گیر و فداکار ساخت هدر رفت ؟ ! [ آیا امام حسین ( ع ) دستور خصوصى داشت ؟] یکى از امورى که موجب مى گردد داستان کربلا از مسیر خود منحرف گردد و از حیض استفاده و بهره بردارى عامه مردم خارج شود و بالاخره آن هدف کلى که از امر به عزادارى آن حضرت در نظر است منحرف گردد اینست که مى گویند حرکت سیدالشهدا معلول یک دستور خصوصى و محرمانه به نحو قضیه شخصیه بوده است ( 1 ) و دستورى خصوصى در خواب یا بیدارى به آن حضرت داده شده است . زیرا اگر بنا شود که آن حضرت یک دستور خصوصى داشته که حرکت کرده , دیگران نمى توانند او را مقتدا و امام خود در نظیر این عمل قرار دهند و نمى توان براى حسین[ ( مکتب] ( قائل شد , برخلاف اینکه بگوئیم حرکت امام حسین از دستورهاى کلى اسلام استنباط و استنتاج شد و امام حسین تطبیق کرد با رأى روشن و صائب خودش که هم حکم و دستور اسلام را خوب مى دانست و هم به وضع زمان و طبقه حاکمه زمان خود آگاهى کامل داشت .
تطبیق کرد آن احکام را بر زمان خودش و وظیفه خودش را قیام و حرکت دانست , لهذا در آن خطبه معروف استناد کرد به حدیث معروف رسول خدا : من رأى سلطانا جائرا . . . ایضا فرمود : الا ترون ان الحق لا یعمل به و أن الباطل لا یتناهى عنه , لیرغب المؤمن . . . نفرمود : لیرغب الامام . یعنى وظیفه هر مؤمنى این بود نه وظیفه امام حسین از آن نظر که امام بود .
ولى معمولا گویندگان براى اینکه به خیال خودشان مقام امام حسین را بالا ببرند مى گویند دستور خصوصى براى شخص امام حسین براى مبارزه با شخص یزید و ابن زیاد بود و در این زمینه از خواب و بیدارى هزارها چیز مى گویند . در نتیجه قیام امام حسین را از حوزه عمل بشرى قابل اقتدا و اقتفا که و لکم فى رسول الله اسوة حسنة ( 1 ) خارج مى کنند و به اصطلاح از زمین به آسمان مى برند و حساب[ ( کار پاکان را قیاس از خود مگیر] ( به میان مىآید و امثال اینها . هر اندازه در این زمینه خیالبافى بیشتر بشود , از جن و ملک و خواب و بیدارى و دستورهاى خصوصى زیاد گفته شود این نهضت را بى مصرف تر مى کند .
حالا ببینیم آیا اگر امام حسین با دستور خصوصى عمل کرده باشد مقامش بالاتر است یا اگر با دستور کلى و تطبیق کلى بر جزئى و اصابه در تطبیق آن در حالى که دهات و کبار صحابه مانند ابن عباس از تطبیق آن عاجز بودند عمل کرده باشد مقامش بالاتر است ؟ ما شرقیها مقام را فقط به این مى دانیم که گفته شود فلان شخص اهل مکاشفه است , اهل کرامت و معجزه است , جن در تسخیر دارد , با فرشتگان تماس دارد . شک نیست که امام حسین داراى مقام ملکوتى است اما او داراى مقام جمع الجمعى است , انسان کامل است , مقام انسان از مقام فرشته بالاتر است . حد اعلاى کمال انسان در این نیست که با فرشته در تماس باشد . حد اعلاى کمال انسان اینست که انسان کامل باشد . ما مى گوئیم در معراج جبرئیل از تک فروماند . اگر امام حسین با راهنمائى مستقیم فرشته حرکت کرده باشد معنایش اینست که با عقل و تشخیص شخص خودش قادر نبود که وظیفه خود را تشخیص دهد .
اما اگر با عقل خود تشخیص داده باشد معنیش اینست که عقل و ادراک شخص خودش از همه بالاتر بود و کار الهام را کرد . الهام در جایى است که هدایت عقل و شرع وافى نباشد , در صورتى که هدایت عقل و شرع براى امام حسین کافى بود . علیهذا معناى ان الله شاء ان یراک قتیلا اینست که مشیت کلى تشریعى این را اقتضا کرده نه مشیت تکوینى یا مشیت تشریعى مخصوص شخص خود تو . در قدیم علماى ما روى این جهت زیاد بحث کرده اند که آیا مشیت در جمله : ان الله شاء ان یراک قتیلا مشیت تشریعى است یا تکوینى ؟ و قبول کرده اند مشیت تشریعى است , ولى در این جهت بحث نکرده اند که بنابر مشیت تشریعى آیا این مشیت , همان مشیت کلى است که شامل همه مسلمین بوده است 87 یا نه , یک مشیت تشریعى و دستور تشریعى بوده است که اختصاص داشته به امام حسین علیه السلام ؟ طور دیگر هم مى توان بحث کرد که عاقلانه تر باشد : آیا امام حسین که قیام کرد از آن جهت قیام کرد که امام بود یا از آن جهت که یک نفر مؤمن و مسلمان بود ؟ به عبارت دیگر اگر بخواهیم در اطراف حدیث ان الله شاء ان یراک قتیلا بحث کنیم باید بگوئیم آیا مشیت تکوینى بود یا تشریعى , و بنابر تشریعى آیا تکلیف خصوصى و شخصى بود یا تکلیف کلى ؟ و بنابر دوم آیا آن تکلیف کلى متوجه امام و پیشواى مسلمین بود یعنى از نوع وظائف و تکالیفى است که براى ائمه وضع شده یا از نوع تکالیفى است که براى عموم مؤمنین و مسلمانان وضع شده ؟ در این زمینه باید مثالهاى توضیح دهنده اى ذکر شود , ضمنا آنجا که تکالیف مخصوص ائمه مسلمین ذکر مى شود فرق گذاشته شود بین تکالیف امام به معنى زعیم فعلى مسلمین و بین امام به معنى صاحب مقام ولایت و وصایت .
88 فرق معاویه و یزید امام حسین به مروان حکم در مدینه فرمود : و على الاسلام السلام اذ قد بلیت الامة براع مثل یزید . راجع به کلمه[ ( مثل یزید] ( باید تأمل کرد که چه خصوصیتى در یزید بود که حتى در معاویه نبود ؟ این جهت را تا اندازه اى قبلا گفتیم . دیگر اینکه دو مقدمه باید اینجا اضافه کنیم : یکى اینکه نباید گمان کرد که معاویه و یزید آنطور که بودند و در این زمانها کاملا شناخته شده اند در آن زمان هم کاملا شناخته شده بودند ( همچنان که در عصر ما بعضى از جنایتکاران گذشته , از قدیسین مى باشند چون کسى آنها را نشناسانده است مثل شاه عباس صفوى ) . با نبودن وسائل و ارتباطات در آنروز , امام حسین کاملا یزید را مى شناخت امام عموم مردم کما هو حقه آگاه نبودند . لهذا عبدالله بن حنظلة غسیل الملائکه بعد از آنکه یک سفر با وفدى به شام رفت عقیده اش علیه یزید آنقدر تحریک شد که گفت ترسیدیم در شام از آسمان سنگباران شویم , و بعد هم با هشت پسر خود در راه مبارزه با یزید خود را به کشتن داد . پس امام حسین درخشت خام مى دید آنچه را که دیگران در آینه نمى دیدند .
89 مقدمه دوم اینکه فرق است بین خلیفه اى که شخصا ناصالح است ولى امور را درست مى چرخاند و بین خلیفه اى که وجودش در حال حاضر علیه مصالح مسلمین است . لهذا على علیه السلام در وقتى که بنا شد با عثمان بیعت شود فرمود : لقد علمتم انى احق الناس بها من غیرى , و والله لاسلمن ما سلمت امور المسلمین و لم یکن فیها جور الا على خاصة التماسا لاجر ذلک وفضله و زهدا فیما تنافستموه من زخرفه و زبرجه . ( 1 ) در زمان امام حسین عمده این بود که مدار خلافت اسلامى تبدیل به سلطنت جائرانه و ظالمانه و مترفانه و فاسقانه عربى شده بود و نفاقها از پرده در افتاده بود و همچنانکه قبلا گفتیم اگر امام حسین قیام نمى کرد خطر این بود که بساط اسلام از طرف مردم با انقلاب ممالک فتح شده برچیده شود .
1- ترجمه : هر حیله اى دارى بکار بر , و هر کوششى توانى بکار گیر] .
1- ترجمه : مبرد در کتاب کامل آورده که : معاویة بن ابى سفیان اموى گفت : باید شعر بزرگترین کوشش و بیشترین ادبیات شما باشد که آثار پیشینیان شما و مواضع ارشاد و راهیابى شما در آن نهفته است . همانا من در روز هزیمت ( گریز از جنگ ) تصمیم برفرار گرفتم , و چیزى مرا باز نگرداند جز این سخن ابن اطنابه انصارى[ : ( عفت و ورزیدگى من و اینکه خواستم با بهائى گران ستایش را براى خود بخرم و نفسم را بر ناگواریها واداشتم , و بر فرق دلیرى که خود را مى پاید کوفتم , و به نفس خود وقتى بى تابى و غضب مى کرد گفتم سرجاى خود باش تا ستایش شوى یا استراحت کنى همه اینها باعث شد که از میدان کارزار نگریزم , تا از آثار صالح و شایسته دفاع کنم و از آبروى نیک خود حمایت نمایم] .
1- در نسخه دستنویس استاد شهید در زیر هر یک از تیترهاى فوق محلى براى توضیح قرار داده شده است ولى مطلبى نوشته نشده است] .
1 - سوره نساء , آیه[ . 65 نه , به خدا سوگند ایمان ندارند تا اینکه در مشاجرات خود تو را داورى دهند] .
2- ترجمه : او مالک قلبش بود و حال آنکه همه اشیاء اطراف او موجب ضعف قلب بودند] .
1 - در اینجا باید فرق بین قضایاى شخصیه و خارجیه و حقیقیه و اینکه به اصطلاح متأخرین جعل احکام بر طبق قضایاى حقیقیه است شرح داده شود .
1 - سوره احزاب , آیه[ 21 ترجمه : و براى شما در وجود رسول خدا نمونه و الگوى خوبى است] .
1 - نهج البلاغة , خطبه[ 72 ترجمه : وراستى که شما خود مى دانید که من از دیگران به خلافت سزاوارترم و به خدا سوگند تا زمانى به مسالمت رفتار مى کنم که امور مسلمین سالم بماند و تنها به شخص من ستم شود , و این کار را به جهت دریافت اجر و فضیلت آن و بى رغبتى در زینت و جلوه گریهاى آنچه شما در راه آن با یکدیگر رقابت مى ورزید انجام مى دهم] .
خدا که شیطان رو به بهشت راه نمیده چرا شیاطین انسی بد حجاب رو به بهشت الرضا علیه السلام راه میدن؟
چرا این همه زن ودختر بد حجاب را در کنار بارگاه ملکوتی امام زضا علیه السلام میبینیم کی باید این تحفه ها رو جمع کنه نیروی انتظامی یا مسولین بی بوته مشهد که حقوق میگیرند تا کار کنن پس این انجام وظیفه شما کو ؟



